«احسان؛ وقتی خوشبختی خود را با دیگران تقسیم میکنیم».
باران شدیدی میبارید. علی با عجله از دانشگاه به سمت خانه میرفت. در ایستگاه اتوبوس، پیرمردی را دید که چتر نداشت و از سرما میلرزید.
علی فقط یک چتر داشت؛ اگر آن را میبخشید، خودش تا خانه خیس میشد. چند لحظه فکر کرد، سپس چتر را به پیرمرد داد و گفت: «من جوانم، زود به خانه میرسم.»
پیرمرد با لبخند و چشمانی پر از اشک گفت: «خدا خیرت بدهد پسرم.»
علی تمام مسیر را زیر باران طی کرد؛ اما آن روز فهمید که گاهی یک کار کوچک میتواند دل یک انسان را گرم کند.
احسان همیشه بخشیدن مال زیاد نیست؛ گاهی بخشیدن آسایش خود برای آرامش دیگران.
نظر شما :